
ن زن که از برابر طوفان گذشته بود عمرش کنار حضرت باران گذشته بود صبرش امان حوصله ها را بریده بود وقتی که از حوالی میدان گذشته بود باران اشک بود و عطش شعله می کشید آب از سر تمام بیابان گذشته بود آتش، گرفته بود و سر از پا نمی شناخت از خیمه های بی سر و سامان گذشته بود... اما هنوز آتش در را به ی...
ادامه مطلب
زیبایی عشق را نشان خواهم داد دل را به نگار رایگان خواهم داد در قلب من احساس پشیمانی نیست گر زنده شوم دوباره جان خواهم داد...
ادامه مطلب
عاشق شدیم و عاشق حیران ماشدند قومی اسیر زلف پریشان ما شدند آنقدر عاشقیم که عشاق روزگار مبهوت اشتیاق گریبان ما شدند روح القدس شدیم وتمامی شاعران گرم غزل سرایی دیوان ما شدند یوسف شدیم وبهر تماشای حال ما صدها عزیز راهی زندان ما شدند آنقدر آمدیم ومسلمان او شدیم آنقدر آمدند ومسلمان ما شدند ما عاشقیم عاشق حیران زینبیم تکفیرمان کنید مسلمان زینبیم ...
ادامه مطلب